close
متخصص ارتودنسی
دلنوشته ها و خاطرات جنگ

اسلاید شو


جستجوگر وب
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
درخواست کمک معیشت 1 265 mohsen699
اطلاعیه کمپین : تبدیل وضعیت 4 1471 jaber
اگر امام توصیه نمی کرد، چی میشد؟! 1 241 frhadi
خلاصه پيام يك جانباز زیر 25 درصد 2 839 mo47do
كاهش درصد جانبازي ممنوع است 2 877 mo47do
عدم احتساب یک مقطع تحصیلی بالاتر برای اینجانب جانباز ۱۵ درصد در مجموعه خدمتی 0 104 javan341
ملایی : آیا وقت آن نرسیده که رنجش های رزمندگان و جانبازان زیر 25 درصد رفع گردد؟ 4 1227 piskesvat
اقساط وام 0 143 ahamid2020
درد دل 0 46 siyavash46
کمک معیشت و رفاه 0 261 4529778126
کمک معیشت ورفاه 1 188 2239507810
35 سال خدمت در دستگاههای دولتی و وابسته به دولت 0 566 asghari20
شماره نمایندگان مجلس 1 8215 neda4452
کمک معیشت 0 872 rahim
اطلاعیه کمپین : کمک معیشت 8 1462 issarr
بعد از سی سال،محروم ماندن رزمندگان و جانبازان زیر 25 درصد از حداقل حقوق انصاف نیست... 1 1105 091840904
اطلاعیه کمپین : 30 درصد تخفیف شهریه دانشگاه آزاد 3 2574 issarr
آدرس کانال و گروه های پیگیر قانون کسری و معافیت ایثارگران 0 1125 issarr
سخنی با نمایندگان در رابطه با قانون کسری ایثارگران از طرف جمعی از فرزندان ایثارگران 4 849 bahman
سخنی با نمایندگان،از طرف جمعی از رزمندگان و جانبازان زیر 25 درصد 0 721 issarr

وامواردواج ایثارگران ۳۰ میلیون

🚻 وام ازدواج ايثارگران 《30》 ميليون تومان  


اگر هر دو نفر ايثارگر باشند مبلغ وام《60》ميليون تومان میشود.


🔸بانک مرکزی، بند ”الف“ تبصره 《5》 قانون بودجه سال 《1397》 کل کشور را که براساس آن مبلغ تسهیلات قرض الحسنه ازدواج برای هریک از زوج‌ها در سال 《1397》، 《15》 میلیون تومان تعیین شده است به شبکه بانکی ابلاغ کرد.  

🔸در این بند از قانون بودجه سال جاری آمده است: ”به منظور حمایت از ازدواج جوانان، بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران موظف است کلیه بانکها و موسسات اعتباری کشور را ملزم کند به اندازه سهم خود از مجموع کلیه منابع در اختیار پس انداز، جاری و سپرده قرض الحسنه بانکها در پرداخت تسهیلات قرض الحسنه مشارکت کرده و تسهیلات قرض الحسنه ازدواج را در اولویت نخست پرداخت قرار دهند.

🔸تسهیلات قرض الحسنه ازدواج برای هریک از زوجها در سال 《1397》 یکصد و پنجاه میلیون ریال با دوره بازپرداخت پنجساله می باشد.“

🔸بنابراین و براساس بخشنامه شماره 》《97.4773》 مورخ 《1397.1.14》 بانک مرکزی، پرداخت تسهیلات قرض الحسنه ازدواج در اولویت نخست پرداخت تسهیلات قرض الحسنه قرار دارد و تمام بانکها و موسسات اعتباری ملزم به پرداخت تسهیلات قرض الحسنه ازدواج از محل مجموع سپرده های قرض الحسنه پس انداز و جاری هستند. مبلغ این تسهیلات برای هر یک از زوجین، یکصد و پنجاه میلیون ریال با دوره بازپرداخت 《5》ساله 《60 ماهه》 و نرخ کارمزد 《4%》 درصد است.

🔸همچنین با توجه به مفاد ماده 《50》 قانون جامع خدمات رسانی به ایثارگران، افراد مندرج در این قانون، مشمول اخذ قرض‌الحسنه ازدواج به میزان دو برابر افراد عادی (مبلغ سیصد میلیون ریال و با رعایت سایر شرایط و ضوابط اعطای این تسهیلات) هستند.

🔸لازم به ذکر است افرادی که در سال جاری، تسهیلات قرض الحسنه ازدواج دریافت می کنند، مشمول سقف های مقرر در قانون جدید می باشند.

🔸متقاضیان دریافت تسهیلات قرض الحسنه ازدواج می توانند با مراجعه به آدرس به ثبت درخواست خود اقدام کنند .

ادامه مطلب

[ دوشنبه 30 مهر 1397 ] [ 22:13 ] [ abedi ] [ بازدید : 3 ] [ نظرات () ]
پیامبر گرامی می فرماید

پیامبر گرامی اسلام :


اتّق دعوة المظلوم فإنّما يسأل اللَّه تعالى حقّه و إنّ اللَّه تعالى لا يمنع ذا حق حقّه‏



از نفرين مظلوم بپرهيز زيرا وي به دعا حق خويش را از خدا ميخواهد و خدا حق را از حق دار دريغ نمي دارد .


نهج الفصاحه ص 161 ، ح 35

ادامه مطلب

[ سه شنبه 13 شهريور 1397 ] [ 7:34 ] [ abedi ] [ بازدید : 16 ] [ نظرات () ]
دلنوشته ی جانباز ؛ ازاده و ایثار گر دفاع مقدس اقای فرصتی

 

((بنام خدا ))

 

دلنوشته :

 

 

وقتی به یاد اون سربازی اذری زبان میفتم 

که در حین  میدان برداری درمنطقه

تنگه چزابه  در کنارم بود وبه علت 

انفجار مین یک گم شده از ناحیه مچ پا 

قطع عضو شد و وقتی بر روی برانکار گذاشتمش تا از میدان مین خارجش کنیم 

وپزشکیار همراهمون در خارج ازمیدان مین 

کمکهای اولیه براش انجام بده وبرای مداوا به پشت جبهه جنگ بفرستمش

وبرای سرنیزه اش 

که بعلت شدت انفجار مین از دستش 

رها شده بود 

ودر میدان مین افتاده بود

رو کرد بهم 

وگفت تورا خدا سرنیزه ام را بیاورید

اشک تو چشمام جاری میشه 

 

وقتی به یاد همدوره و هم خونه ام 

احمد نصری می یفتم 

که در عملیات قصر شیرین با هام بود

 ومفقود الااثر شد 

نا خوداگاه اشک ازچشمام سرازیر میشه

 

وقتی بیاد اون سرباز لطفی مییفتم 

که در منطقه طراح  وبین سوسنگرد وحمیدیه واقع شده می یفتم 

که در میدان مین با هام بود 

وبعلت انفجار یک مین 

بلا فاصله شهید شد 

و فرصت نکرد 

حتی یک کلمه با هام حرف بزنه .اشک از چشام سراریز میشه  

 

وقتی یادم میاد کا در منطقه کلانتر 

بدست نیروهای مهاجم  ومتجاوز عراق 

دربند اسارت گرفتار شدم 

و یکی از همکارانم بنام خدایار شهبازی از ماجدا کردند .

ووقتی داشت از من جدا میشد 

کو چکترین حرفی باهام نزد 

که نیروهای عراقی رو من حساس بشن

ولی با نگاه عمیقی بهم گفت دیگه بردنم 

وشاید نجاتی برای فرار نباشه 

 

وهمانطور هم شد 

وهرگز به خانه باز نگشت 

اشک از چشام سرازیر میشه 

 

 

وفتی بیاد همکارم  الفت ترشکانوند 

می افتم که در زمان سقوط قصر شیرین 

با هام بود وبا تبحر وورزیدگی ازدست 

نیروهای عراقی فرار کرد 

ولی بعد ها با هم بودیم  ودر منطقه 

ملک شاهی حوالی صالح اباد ومهران 

بر اثر انفجار مین به شهادت رسید 

اشک از چشمام سرازیر میشه 

 

 وقتی به یاد رحمان یگانه می افتم 

که دوتا چشم درشت وقشنگ با ابروهای پیوسته داشت ومدتها با هم ماموریت

وهمسنگر بودیم  بودیم  ولی بعدها بعلت 

انفجار مین  هر دوچشم از دست داد 

والان خورشید خداوند را نمیتونه ببینه

اشک از چشام سرازیر میشه 

 

وقتی میبینم حشمت یخچالیان  

همدوره ام  ودوست بسیار نزدیکم 

بعلت انفجار مین از ناحیه کف پا قطع عضو شده است

اشک از چشام سرازیر میشه 

 

وقتی بیاد  احمد کردی وحسنوند

می افتم که همکارم بودن ودرعملیات 

قصر شیرین در بند نیروهای عراقی 

گرفتار شدند  والان هیچ اثری ازانها نیست و مفقود الااثر شدند 

اشک از چشام سرازیر میشه

 

و برای خیلی از همرزمانو کسان دیگه که

در عملیاتها ودر میدان مین باهام بودن  وبعلت انفجار مین قطع عضو ویا شهید ویا قطع شدن

و الان دیگه خیلی حوصله ندارم ومجال گفتنش نیست خیلی دلم میگیره  

 

وبه خودم میگم 

تو که اینطوری نبودی 

سختیهای میدان نبرد 

خیلی خشنت کرده بود 

ووقتی این اتفاقا می افتاد 

تو خم هم به ابرو نمیاوردی 

حالا چه شده 

که که تا یادت به این حوادث جنگی میاد

اشکت سرازیر میشه 

به خودم میگم 

انوقت که دیدی

تمامیت ارضی ایران درخطر بود

و حالااگر ما حاضر نمیشدیم 

واین ضایعات انسانی نمیدادیم 

خدای ناکرده حادثه حمله اعراب در زمان 

قادسیه مجدد در ایران تکرار میشد 

 

چون نیروهای صدام متجاوز 

  هم برای سرکوبی تمام ایران امده بودند

 

پس حالا میبینی 

که زحمات وتلفات انسانی ما ارزشش را داشته است 

وفرا رمن از بنداسارت نیروهای متجاوز عراق ارزش خطر کردن را  داشته است

 

 ولی   حالا که میبینم 

اشخاصی پیدا شده اند

ومیخواهند در تاریخ دفاع مقدس 

نقشی بازی کنند 

که برای انها نوشته نشده است 

به یاد مظلومیت این عزیزان میافتم 

وبا خودم میگم‌ 

چقدرشرم اوراست 

که بعضیها مراد خودشون در نامرادیهای 

همرزمان من  جستجو میکنند 

بهمین دلیل برای مظلومیت 

شهدا ومجروحین وازاده گان دفاع 

مقدس  بی اختیار و پنهان ازچشم فرزندانم‌  اشکم سرازیر میشود 

 وبه خود نهیب میزنم 

 

 

 

به خودم  تسلی میدم 

 

و میگم 

 

همرزمان عزیز من 

 

بخاطر دفاع از تمامیت ارضی ایران

که مورد تجاوز دشمن قرار گرفته بود

شهید شده ویا مفقود الااثر 

 

ویا برای همیشه قطع عضو شدند

 

 

پس بلاشک ارزشش را داشته است 

 

 

 

جانباز ؛ ازاده  و ایثار گر دفاع مقدس 

 

فرصتی

 

🙏🙏🙏🌺🌺🌺🌺🙏🙏🙏

[ شنبه 18 شهريور 1396 ] [ 17:50 ] [ issarr ] [ بازدید : 44 ] [ نظرات () ]
خاطرات جنگ : سلمانی

#طنز_جبهه 

 

نزدیك عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید كوتاهش می‌كردم مانده بودم معطل توی آن برهوت كه سلمانی از كجا پیدا كنم. تا اینكه خبردار شدم كه یكی از پیرمردهای گردان یك ماشین سلمانی دارد و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌كند.

 

رفتم سراغش دیدم كسی زیر دستش نیست طمع كردم و سریع با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما كاش نمی‌نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حركت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می‌پریدم.

 

ماشین نگو تراكتور بگو🚜 😊

به جای کوتاه کردن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می‌كندشان! از بار چهارم هر بار كه از جا می‌پریدم با چشمان پر از اشك سلام می‌كردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفری شد و گفت: تو چت شده سلام می‌كنی؟ یكبار سلام می‌كنند.

گفتم: راستش به پدرم سلام می‌كنم.!؟

 

پیرمرد دست از كار كشید و با حیرت گفت: چی؟ به پدرت سلام می‌كنی؟ كو پدرت؟

اشك چشمانم را گرفت و گفتم: 

هر بار كه شما با ماشین تان موهایم را می‌كنید، پدرم جلوی چشمم می‌آید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می‌كنم!😂

 

پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه‌ای خرجم كرد و گفت: بشكنه این دست كه نمك نداره😡

 

مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.

 

.منبع:

https://telegram.me/warmemory59

[ پنجشنبه 16 شهريور 1396 ] [ 0:12 ] [ issarr ] [ بازدید : 197 ] [ نظرات () ]
خاطرات جنگ : سیزده عاشقی

 

  عید بعد از عملیات  کربلای  پنج بود.  

 

روز  سیزدهم  فروردین بود و تازه از صبحگاه برگشته بودیم که بچه‌ها دوره‌ام کردند که برویم سیزده بدر! 

هر چه گفتم: چه سیزده بدری؟ این حرفها چیه؟ ول کنید بابا! 

که اصرار و  التماس کردند که الا و بالله باید برویم. 

از تدارکات  ناهار گرفتیم و رفتیم لب  رود  کرخه. 

جای باصفایی پیدا کردیم. بچه‌ها تاب درست کردند و آخر سر، ما را هم که قیافه گرفته بودیم که مثلا مسئول دسته‌ایم به وسوسه انداختند. 

موقعی به خودم آمدم که دیدم تاب می‌خورم و می‌خندم. 

ناهار را میان گل و چمن، لا به‌لای دار و درختها فرستادیم به خندق بلا. 

بچه‌ها به شوخی  سبزه گره می‌زدند و  آه می‌کشیدند. 

کلی خندیدیم و عصر برگشتیم اردوگاه

 

یک هفته نشد که تو عملیات  کربلای  هشت خیلی از آنان به  شهادت رسیدند

 

منبع:

https://telegram.me/warmemory59

[ پنجشنبه 16 شهريور 1396 ] [ 0:0 ] [ issarr ] [ بازدید : 103 ] [ نظرات () ]
به پاس قدرداني از جانبازان زير٢٥درصد

درد دل یک جانباز زیر 25 درصد 

 

تو كشورما به پاس قدرداني از جانبازان زير٢٥درصد همسران بعضي 

ازانها بخاطرفقري كه دچارند به كلفتي 

ميروند

و بپاس قدرداني ازجانبازان زير ٢٥ درصد ازخريد گوشت معاف واز 

سنگدان مرغ استفاده كنند 

وبه پاس قدرداني از جانبازان زير ٢٥ درصد بعضی از آن عزيزان صدقه اي بنام مستمري دريافت می كنند

وبه پاس قدرداني از جانبازان زير ٢٥ درصد كارت احراز هوييت بنياد برايشان صادر نميشود 

وبه پاس قدرداني ازجانبازان زير ٢٥درصد وام خريد مسكنشان در نوبتهاي 

زياد همراه معطلي كه شايد خسته و منصرف شن

[ چهارشنبه 15 شهريور 1396 ] [ 20:3 ] [ issarr ] [ بازدید : 156 ] [ نظرات () ]
در انتظار تجدید دیدار با سردار گل علی بابایی

سال 1362  

پس از عملیات والفجر 1 و 2 و 3

قصد جبهه کردم

 

و در دوران آموزشی

با دلاور مرد مهربانی از خطه چالوس آشنا شدم

" سردار گل علی بابایی "

 

که محبت های پدرانه اش 

در دوره ی 45 روزه آموزشی

هرگز فراموشم نخواهد شد

 

دوره آموزشی مشق عشق بود

در محضر استاد

روز پایان دوره صورتش را بوسیدم

و اشک جاری شد

و او هم پیشانی ام را بوسید

 

 

دیدار بعدی که آخرین دیدار بود

منطقه ایلام ، قلاژه ، پایگاه شهید بروجردی 

محل استقرار لشگر 27 حضرت رسول

گردان حببب ابن مظاهر 

که سردار همراه با مرحوم حاج همت

برای بازدید آمدند 

احوالپرسی و دیده بوسی داشتیم

 

و تاکنون در انتظار تجدید دیدار هستم....

 

" سردار گل علی بابایی " 

از جمله رزمندگان دفاع مقدس است که 

پس از پایان جنگ 

رسالت خود را به عنوان نویسنده 

با ثبت خاطرات و تجلی بخشیدن به صحنه‌های حماسی جنگ 

دنبال می نماید...

 

پادگان آموزشی شهید باهنر

کرج جاده چالوس

تیر ماه 1362

همراه با سردار گل علی بابایی

 

فرستنده :

محمد مهدی شاکری از تهران

[ جمعه 10 شهريور 1396 ] [ 13:23 ] [ issarr ] [ بازدید : 135 ] [ نظرات () ]
دعوت به اشتراک خاطرات جنگ

[ پنجشنبه 09 شهريور 1396 ] [ 11:26 ] [ issarr ] [ بازدید : 32 ] [ نظرات () ]
۸۱ مرتبه جراحی-۲۵ روز در برزخ

🔸۸۱ مرتبه جراحی

🔸۲۵ روز در برزخ

حجت الاسلام محمد صادقی سرایانی، جانباز هفتاد درصد، که 25 روز از زندگی خود را در برزخ گذرانده است.

آبان 61 بود. پاتکی زدیم به خط عراقی ها تا تپه های گیسکه را آزاد کنیم. توی همین پاتک بود که مجروح شدم. حاصل مجروحیتم هشتاد بار عمل جراحی بود! پیش از این، یک بار هم مرا کفن کردند، قبر هم برایم کندند و نزدیک بود تشییع جنازه ام بکنند.

سحر آن شبی که پاتک زدیم تا تپه های گیسکه را آزاد کنیم یه گلوله خورد به سمت چپ پایین شکمم. هنوزم ردش هست. نمی خواستم بفهمند گلوله خوردم. خیلی دوست داشتم شهید بشوم. البته این که نگفتم، دوتا دلیل داشت: اول این که فرمانده گردان ما شهید نعمانی به همه گفته بود اگر مجروح شدید داد و بیداد نکنید، تضعیف روحیه بچه ها می شه. دوم این که روحانی گردان بودم.

گلوله بدجوری شکمم را سوراخ کرده بود. روده هایم زده بود بیرون. روده هایی که بیرون آمده بود را فشار دادم داخل و با باند بستم. به خاطر خونریزی، عطش شدیدی داشتم. قمقمة آبم تمام شده بود. همان طور که به طرف جلو می رفتیم، از پشت سر یک ترکش خورد کنار نخاعم. بلند شدم و پنجاه متر راه رفتم. هوا کم کم داشت روشن می شد. بچه ها جلو می رفتند. یکی آمد کمکم کند. ترسیدم اگر کمک کند، شهید نشوم. گفتم: برو، امداد گرها می آیند و نجاتم می دهند. یک دفعه به ذهنم آمد با این کار خودکشی نکرده باشم! از گودال بیرون آمدم تا کسانی که رفت وآمد می کنند مرا ببینند. اول احساس کردم فلج شدم. بعد با قنداق خودم را کشیدم بالا. بچه ها خط را شکسته بودند. عراقی ها داشتند فرار می کردند. یک دفعه یک خمپاره آمد و افتاد نزدیکم. تار می دیدم، شهادتین را که گفتم خمپاره منفجر شد. بوی خاک و مواد منفجره قاطی شده بود. باور نمی کردم دوباره بوی دنیا را حس کنم. چشمانم را که باز کردم،دیدم پایین شکمم پاره شده و روده هایم بیرون ریخته.جمعشون کردم گذاشتم داخل شکمم و با عمامه دورش را پیچیدم. خلاصه، بعد از 25 شبانه روز در بیمارستان نمازی شیراز به هوش آمدم. آنجا هم ابتدا فکر می کردم که بهشت است.وقتی به هوش آمدم این جمله را گفتم:«من 25 روز در برزخ بودم و 25 روز پیش شهید شدم.حالا اینجا بهشت است».

بعد از این جریان منتقلم کردند بیمارستان قائم مشهد.پنجم آذرماه بود که به علت خونریزی شدید از من ناامید شدند.تمام مجروح ها را از اتاق بردند بیرون و یک حصار سبز رنگ دور من کشیدند.لحظه به لحظه برای من تقاضای خون می کردند. پرستارها از این طرف به آن طرف می دویدند. دکترها هم تلاش می کردند و در نهایت به گوش خودم شنیدم که گفتند دیگر فایده ندارد و دیر شده؛یعنی کسی که تمام می کند. آن لحظه ای که آن ها گفتند که تمام کرده ام، چشم هام همه جا را تار می دید و صداها در مغزم می پیچید.لذا دنیای برزخی را دیدم. در آنجا با شهدا هم صحبت شدم.کسانی را که هنوز شهید نشده بودند، دیدم. به بعضی ها خبر شهادتشان را قبل از این که شهید بشوند، دادم.مثلاً شهید چراغچی بالای سر من آمد و گفت: تو شهید می شوی، دکترها گفتند تا 24 ساعت دیگر بیشتر زنده نیستی.گفتم: آقا ولی! شما شهید می شوی اما من زنده می مانم. همة کسانی را که گفتم، یکی یکی شهید شدند.یک روز دکتر ابراهیمی به پدرم گفت: اگر می خواهید، اقوام را خبر کنید؛ایشان رفتنی است.گفتم: آقای دکتر! شما از من زودتر می میرید! خیلی دکتر متدینی بود.ایشان را هم آنجا دیده بودم؛ ولی او با شهدا کمی فاصله داشت.گروه شهدا جدا بود و گروه آن ها یک طرف دیگر،در آن گروه چشمم به ایشان افتاد.آن موقع ایشان تصور می کرد که روحیه ام خیلی خوب است، دستی به شانه ام زد و گفت:روحیة خوبی داری جوان! گفتم:جدی می گویم شما زودتر از من می میرید.ولی باور نکرد و رفت. تا این که سال 65 ایشان در تصادفی کشته شد.بعد از آن، سال 65 بود که حالت خیلی بحرانی پیدا کردم. دکتر توسلی هنگام معاینه، سرش را برمی گرداند.اصلاً با من رودررو نمی شد.گفتم:آقای دکتر چرا به من نگاه نمی کنید؟ چیزی نگفت و رفت.از یکی از پرستارهای بیمارستان پرسیدیم:آقای دکتر از من ناراحت است؟ گفت:برو بابا! تو هر کس را که می بینی،می گویی تو را هم در برزخ دیده ام؛آقای دکتر هم می ترسد که بهش بگویید ایشان را هم دیده اید!

توی بیمارستان قائم،قسمتی از سینه ام را شکافتند و شلنگی را داخل قلبم فرستادند.خونریزی خیلی شدید بود. دائماً کیسة خون می آوردند و وصل می کردند.در نهایت ناامید شدند.آقای دکتر فرزاد و بقیه که بالای سرم بودند گفتند که فوت کرد.ولی من حرف هایشان را می شنیدم.چشم هایم مثل فانوس آرام آرام کم نور می شد.گوش هایم کم‎کم شنوایی‎اش را از دست می داد تا این که دیگر نفهمیدم کجا هستم. یک ملافه روی سرم کشیدند و مرا بردند طرف سردخانه

توی سردخانه بعد از شش هفت ساعت با لرزش برانکارد از این حالت خارج شدم؛مثل کسی که از خواب بیدار می شود چشم هایم باز شد و دیدم با یک چیزی شبیه کفن پیچیده شده ام. یادم آمد دکترها تلاش می کردند تا مرا نجات بدهند. گفتم حتماً اینجا امکانات نبوده و مرا به بیمارستان امام رضا(علیه السلام) می برند، تا آنجا جراحی کنند. اما هوا سرد بود و لرزم گرفته بود. با خودم گفتم اگر مرا به بیمارستان امام رضا(علیه السلام) می برند چرا پتویی رویم نکشیده اند تا سرما نخورم. توی همین فکرها بودم، یک دفعه از حرف هایی که زده می شد فهمیدم توی سردخانه ام. گفتم خدایا به من قدرتی بده که فقط بتوانم یک کلمه صحبت کنم. با تمام وجود گفتم «یا حسین». تا گفتم، مرا انداختند و فرار کردند. البته بعداً مرا بردند اتاق عمل که دوباره بی هوش شدم و بعد از چهار شبانه روز به هوش آمدم. وقتی به هوش آمدم پدرم بالای سرم بود که همه ماجرا را تعریف کرد.

[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ] [ 23:33 ] [ issarr ] [ بازدید : 57 ] [ نظرات () ]
دلنوشته- اقای مشکانی
سلام هم سنگران دلاور38 سال از انقلاب اسلامی می گذرد.

آری 38 سال گذشت...ومارزمندگان وجانبازان زیر25%همچنان ساکت!!؟تاکی؟؟؟؟؟؟؟؟

38 ساله که از دست مدیران و مسئولان، هزاران حرف را به جان خریدم ولی دست از انقلاب و اسلام و رهبری و شهدا نکشیدم و پا به پای انقلاب و رهبری و شهدا و بسیج ایستادم!

38 ساله که هم جانم و هم مالم را در راه انقلاب داده ام تا نام حضرت امام خمینی (ره)،نام حضرت امام خامنه ای، راه شهدا که حجاب و عفاف و امر بعروف و نهی از منکر بود،پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران، نام جمهوری اسلامی ایران در سر تا سر جهان ماندگار باشه.

بنده از دشمن نمی ترسم... از آمریکا، از اسرائیل، از منافقین، از ضد انقلاب نمی ترسم.

من از نفوذی های می ترسم. نفوذیهایی که در تمام ادارات، نهادها، وزارت خانه ها و غیره ... نفوذه کرده اند می ترسم. همه باهم ودرکنارهم وبرای هم دوستان واشنایانمان رابه گروه وبخصوص کمپین دعوت کنیم تاان شاالله مشکل دیرینه همه مادردمندگان پایان یابد ان شاالله

رزمنده8سال جنگ نابرابر مشکانی
[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ] [ 22:2 ] [ issarr ] [ بازدید : 53 ] [ نظرات () ]
دلنوشته

اگه آقایونی که الان راس کارند یه زمانی به جای ما پشت خاکریز می خوابیدن و صبح با انفجار خمپاره بیدار می شدن و یک هفته را در محاصره دشمن بدون غذا سپری میکردن و پیکر شهدا را در بغل میگرفتن و اگر مثل ما هنوز موقع خواب با کابوس انفجار و جنگ و تیراندازی از خواب بیدار شوند و خواب خوش نداشته باشن، اونوقت وقتی اسم ایثارگر که میاد باید میلرزیدن و خاضعانه وقتی یک ایثارگر به دفتر اونا میاد باید مثل یک رزمنده انقلابی صندلی خود را در اختیار اون ایثارگر بزارند . اونوقت نمی آیند بین جانبازان با چند درصد بالا یا کمتر ، تبعیض قائل بشن. نمی آیند بخشنامه بی اثر بنویسند
سید رحیم موسوی

[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ] [ 11:49 ] [ issarr ] [ بازدید : 34 ] [ نظرات () ]
ما چه می دانیم جانباز چیست


ما چه می دانیم جانبازی چیست

رحیم قمیشی

برای دیدن یکی از دوست های جانبازم، رفته بودم آسایشگاه امام خمینی (ره) که در شمالی ترین نقطه تهران است.
فکر می کردم از مجهزترین آسایشگاه های کشور باشد. که نبود. بیشتر به خانه ای بزرگ شبیه بود.
دوستم نبودش، فرصتی شد به اتاق ها سری بزنم.
اکثر جانبازها آنجا قطع نخاع بودند، برخی قطع نخاع گردنی، یعنی از گردن به پایین حرکت نداشتند، بسیاری از کمر، بعضی نابینا بودند، بعضی جانباز از دو دست.
و من چه می دانستم جانبازی چیست، و چه دنیایی دارند آن ها...
جانبازی که 35 سال بود از تخت بلند نشده بود پرسید؛ "کاندیدا شده ای! آمده ای عکس بگیری؟"
گفتم نه!
ولی چقدر خجالت کشیدم. حتی با دوربین موبایلم هم تا آخر نتوانستم عکسی بگیرم.
می گفت اینجا گاه مسئولی هم می آید، البته خیلی دیر به دیر، و معمولا نزدیک انتخابات!
همه اینها را با لبخند و شوخی می گفت. هم صحبتی گیر آورده بود، من هم از خدا خواسته!
نگاه مهربان و آرام اش به من تسلی می داد.
خیلی زود رفیق شدیم. وقتی فهمید من هم در همان عملیاتی بوده ام که او ترکش خورده.
پرسیدم خانه هم می روی؟
گفت هفته ای دو هفته ای یک روز، نمی خواست باعث مزاحمت خانواده اش باشد!
توضیح می داد خانواده های همه جانبازهای قطع نخاع دیگر بیمار شده اند، هیچکدام نیست دیسک کمر نگرفته باشند.
پرسیدم اینجا چطور است؟
شکر خدا را می کرد، بخصوص از پرسنلی که با حقوق ناچیز کارهای سختی دارند. یک جور خودش را بدهکار پرسنل می دانست.

یاد دوست شهیدم اسماعیل فرجوانی افتادم. دستش که عملیات والفجر هشت قطع شده بود نگران هزینه های بیمارستانی بود، نکند زیاد شوند!

گفتم: بی حرکت دست و پا خیلی سخت است، نه؟
با خنده می گفت نه!
حکایت تکاندهنده ای برایم تعریف کرد، او که نمی توانست پشه ها را نیمه شب از خودش دور کند، می گفت با پشه های آنجا دیگر دوست شده است!
پشه های آنوفل را می گفت.
"نیمه شب ها که می نشینند روی صورتم، و شروع می کنند خون مکیدن، بهشان می گویم کافیست است دیگر!"
می گفت نگاهم را که می بینند خودشان رعایت می کنند و زود بلند می شوند.
شانس آوردم اشک هایم را ندید که سرازیر شده بودند.
نوجوان و 16 ساله بوده که ترکش به پشت گردنش خورده و الان نزدیک 50 سالش شده بود.
سال ها بود که فقط سقف بی رنگ و روی آسایشگاه را می دید.
آخر من چه می دانستم جانبازی چیست!

صدای رعد و برق و باران از بیرون آمد، کمک کردم بیرون بیاید، تا بارش باران نرمی که شروع شده بود را ببیند.
چقدر پله داشت مسیر!
پرسیدم آسایشگاه جانبازهای قطع نخاع که نباید پله داشته باشد. خندید و گفت اینجا ساختمانش مصادره ای است و اصلا برای جانبازها درست نشده.
خیلی خجالت کشیدم.
دیوارهای رنگ و رو رفته آسایشگاه، تخت های کهنه، بوی نم و فضای دم کرده داخل اتاق ها... هر دقیقه اش مثل چند ساعت برایم می گذشت.
به حیاط که رسیدیم ساختمان های بسیار شیک روبرو را نشانم داد. ساختمان هایی اروپایی...
می گفت اینها دیگر مصادره ای نیستند، همه بعد از جنگ ساخته شده، و امکاناتش خیلی بیشتر از آسایشگاه های جانبازهاست.
نمی دانستم چه جوابش را بدهم.
تنها سکوت کردم.
می گفت فکر می کنی چند سال دیگر ما جانبازها زنده باشیم؟
یکه خوردم. چه سئوالی بود!
گفتم چه حرفی می زنی عزیزم، شما سرورِ مایید، شما افتخار مایید، شما برکت ایرانید، همه دوستتان دارند، همه قدر شما را می دانند، فقط اوضاع کشور این سال ها خاص است، مشکلات کم شوند حتما به شما بهتر می رسند.
خودم هم می دانستم دروغ می گویم.
کِی اوضاع استثنایی و ویژه نبوده؟ کِی گرفتاری نبوده. کِی برهه خاص نبوده اوضاع کشور...
چند دقیقه می گذشت که ساکت شده بود، و آن شوخ طبعی قبلی را نداشت.
از همان وقتی که حرف مرگ را زد.
انگار یاد دوستانش افتاده باشد.
نگاهش قفل شده بود به قطره های ریز باران و به فکر فرو رفته بود.
کاش حرف تندی می زد!
کاش شکایتی می کرد!
کاش فریادی می کشید و سبک می شد!
و مرا هم سبک می کرد!

یک ساعت بعد بیرون آسایشگاه بی هدف پرسه می زدم.
دیگر از خودم بدم می آمد
از تظاهر بدم می آمد
از فراموش کاری ها بدم می آمد
از جنگ بدم می آمد
از جانباز جانباز گفتن های عده ای و تبریک های بی معنای پشتِ سر همشان!
از کسانی که می گویند ترسی از جنگ نداریم
همان ها که موقع جنگ در هزار سوراخ پنهان بودند
و این روزها هم نه جانبازها را می بینند
نه پدران و مادران پیر شهدا را...
بدم می آمد از کسانی که نمی دانند ستون های خانه های پر زرق و برقشان چطور بالا رفته!
از آنها که جانبازها را هم پله ترقی خودشان می خواهند!

کاش بعضی به اندازه پشه های آنوفلِ آسایشگاه معرفت داشتند!
وقتی که می خوردند، می گفتند کافیست!
و بس می کردند...
و می رفتند...

ما چه می دانیم جانبازی چیست!

آدرس کانال:
@ghomeishi3
دریافت نظرات

[ دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ] [ 13:53 ] [ issarr ] [ بازدید : 77 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
کمپین (دوشنبه 11 اردیبهشت 1396)
زمان واریز یارانه (پنجشنبه 24 آبان 1397)
نمایندگان شرکت نانو (چهارشنبه 23 آبان 1397)
افزایش حقوق معلمان (سه شنبه 22 آبان 1397)

تصویر ثابت